چون سایه مرغان هوا در سفر خــــاک
آزار به مــــوری نرساندیم و گذشتیم
-تمرکز هسته ای چرنده! کدوم کشش؟ میدونی چاههای کیهانی چی هستن؟ یه چاه درست و حسابی که تا بی نهایت ادامه دارن!خیلی کوچکن اندازه دهنه این لیوان !خیلی مسخره به نظر میاد که ستاره ها تو اون بیوفتن ستاره ها بزرگن واسه خودشون یه دنیا دارن واسه افتادن تو اون چاه ها ستارها خوشونو کوچیک میکنن اندازه یه مشت یه لیمو یا یه قلوه سنگ اون وقت معجزه لعنتی اتفــــاق می افته یه باد میوزه یا بهتر بگم یه گرد باد و به ستاره ها بفرما میزنه التماسشون میکنه و اونا رو میکشه طرف چاهها ستاره خوش نداره!چند میلیون سال واسه افتادن تو اون چاه زندگی کرده واسه همین اندازه یه لیمو شده ولی الان که لحظه افتادنه دلش رضا نمیده میخواد پیر بشه و تو آرامش مطلق کلکش کنده بشه! این دعوت ترسناک رو رد میکنه و با تموم وزن خودش مقاومت میکنه !فرار میکنه و تو یه دایره عظیم دور خودش می چرخه قایم میشه و انگار از تقدیری که موقع تولد براش نوشته شده بی خبره یا جرات روبرو شدن باهاش رو نداره..
از اون گرد باد فرار کرد اون میتونه بارای سنگین و اراده های فولادی رو هم بشکنه کم کم ستاره از نفس می افته و کشیده میشه طرف چاه بالاخره فضای دورو برش شبیه یه تونل تنگ و تار میشه و سکوت مثل یه مار دور تا دورش رو می گیره و یه هاله کم رنگ دورش کشیده می شه و دیگه نمی شه ازش فرار کرد.ستاره تسلیم میشه و خودش رو ول میکنه و تو دل تاریکی می افته ...بگو ببینم اون طرف چاه چیه؟
از کتاب *یک مرد*
آن دم که مردگان را به یاد می آوری
از یاد مبر که آنها نیز زندگی کرده اند
سرشار از امید و آرزو و چونان زندگان پیرامونت!
آنها نیز از این راه که تو در مینوردی گذشتند
و هنگام عبور به گورها نیندیشیدند...!
از کتاب* یک مرد* اثر اوریانا فالاچی
من اناری را می کنم دانه٬
به دل می گویم
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود
نمیدونی معنی دل بستن رو در اوج باور
وقتی که مستی می ٬اسیر در حجاب ساغر
نمیدونی که چه سخته شب رو تا سحر دویدن
به طلوع صبح یک عشق ولی هرگز نرسیدن
تو به من خنديدي و نميدانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد
غضبآلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز سالها هست
كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان ميدهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
در شبان غم تنهائي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطر آلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر ميكردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه عمر سفر ميكردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه من
در شب گيسوي پرپيچ تو
راهي ميجست
چشم من چشمه زاينده اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها ميشدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران
پوشانده آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است .
و سكوت تو پس پرده خاكستري سرد كدورت
افسوس
سخت دلگير تر است
شوق باز آمدن سوي توام هست اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي باران باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي باران باران
پرمرغان نگاهم را شست
خواب روياي فراموشي هاست
خواب را دريابيم
كه در آن دولت خاموشيهاست
من شكوفائي گلهاي اميدم را در روياها ميبينم
من ندائي كه به من ميگويد
گرچه شب تاريك است
دل قوي دار سحر نزديك است
دل من در دل شب خواب پروانه شدن ميبيند
مه در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا ميچيند
آسمانها آبي است
پر مرغان صداقت آبي است
ديده در آينه صبح تو را ميبيند
از گريبان تو صبح صادق
ميگشايد پر وبال
تو گل سرخ من
تو گل ياس مني
تو چنان شبنم پاك سحري
نه از آن پاك تري
تو بهاري
نه بهاران از توست
از تو ميگيرد وام هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
سبزي چشم تو تحقيرم كرد
حاصل مزرعه سوخته برگم از توست
زندگي از تو
مرگم از تو
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان ميكاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و در اين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه ! سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده خود به كجا بشتابم
مرغ آبي اينجاست
در خودم گمشده را دريابم
در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار
كاروانهاي فرومانده خواب
از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر باز كني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبائي را
بگذر از زيور و آراستگي
من تو را با خود
تا خانه خود خواهم برد
كه در آن شوكت پيراستگي
چه صفائي دارد
آري از سادگي اش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن ميبارد
باز كن پنچره را
من تو را خواهم برد
به عروسي عروسكهاي كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارائي داماد و عروس
صحبت از سادگي و گودكي است
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش ميرقصد
كودك خواهر من
امپراتوري پر وسعت خود را هر روز
شوكتي ميبخشد
كود ك خواهر من نام تو را ميداند نام تو را ميخواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه خوش خواهد گفت
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نميگردد باز
بهتر آن است كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه شاد
از لبان تو شنيد
زندگي رويا نيست
زندگي زيبائيست
ميتوان بر درختي تهي از بار
زدن پيوندي
ميتوان در دل اين مزرعه خشك و تهي
بزري ريخت
ميتوان از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست
قصه شيريني است
كودك چشم من از قصه تو ميخوابد
قصه نغز تو از غصه تهي است
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
ياد گاران تو اند
رفته اي اينك و هست سبزه وسنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت ميميرد
رفته اي اينك ، اما … آيا!
باز برميگردي!
چه تمناي محالي دارم
خنده ام ميگيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانك هي هي
ميپرانديم در آغوش فضا
ما قناري ها را
از درون قفس سرد رها ميكرديم
آرزو ميكردند
دشت سرشار ، ز سرسبزي روياها را
من گمان ميكردم
دوستي همچو سروي سرسبز
چهار فصلش همه آراستگي است
من چه ميدانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه ميدانستم
سبزه ميپژمرد از بي آبي
سبزه يخ ميزند از سبزي دل
من چه ميدانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سربرآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بزگردون سود
اين گياه سرسبز
اين برآورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايئ
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست
چه اميدي چه اميد!
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من ميسوزد
كه قناري ها را پر بستند
كه پر پاك پرستوها را بشكستند
و كبوترها را
آه ! كبوترها را
و چه اميد عظيمي
به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
ميتواني تو به لبخندي
اين فاصله را برداري
تو توانائي بخشش داري
دستهاي تو توانائي آن را دارند
كه مرا زندگاني بخشند
چشمهاي تو به من ميبخشند
شور عشق و مستي
و تو چون مطلع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
ميتواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من آنجه را مي بخشي
من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به سرگرداني
ابر را ميمانم
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي اما
خواب نوشين كبوتر ها را
در لانه مي آشفت
قصه بي سروساماني من
باد با برگ درختان ميگفت
باد با من ميگفت
چه تهي دستي مرد
ابر باور ميگرد
من در آينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم
مي بينم
تو به اندازه تنهائي من خوشبختي
من به اندازه زيبائي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور … هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو …هيچ
تو همه هستي من هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري همه چي
تو چه كم داري … هيچ
بي تو درمي يابم
تا چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو ميكردم
كه تو خواننده شعرم باشي
راستي شعر مرا ميخواني
نه ……دريغا ………هرگز
باورم نيست كه خواننده شعرم باشي
كاشكي شعر مرا ميخواندي
بي تو من چيستم
ابر اندوه بي تو سرگردان تر از پژواكم در كوه
گردبادم در دشت
برگ پائيزم در پنجه باد
بي تو سرگردان تر از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سر و بي سامان
بي تو اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم خاموش
نتپد ديگر در سينه من
دل با شوق
نه مرا بر لب بانگ شادي نه خروش
بي تو ديو وحشت هر زمان ميدردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
وندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن ،كاهيدن ، كاهش جانم كم گم
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو
بي تو مردم مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس ميگويد
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي ميشنوي
روي تو را كاشكي ميديدم
شانه بالازدنت را بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب …عاقبت مرد …………افسوس
كاشكي ميديدم
من به خود ميگويم
چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد
باد گولي اي باد
تو چه بيرحمانه
شاخه پربرگ درختان را عريان كردي
و جهان را به سموم نفست ويران كردي
باد كولي تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبي
بگسسته عنان
سم فروكوبان بر خاك
گذشتي همه جا
آن غباري كه برانگيزاندي
سخت افسون ميكرد
تيرگي را در دشت
و شفق
اين شفق شنگرفي
بوي خون داشت
افق خونين بود
كولي باد پريشان دل آشفته صفت
تو مرا بدرقه ميكردي هنگام غروب
تو به من ميگفتي
صبح پائيز تو ناميمون بود
من سفر ميكردم
و در آن تنگ غروب
ياد ميكردم از تلخي گفتارش در صادق صبح
دل من پرخون بود
در من اينك كوهي
سربرافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفائي گلها در دشت
باز برميگردم
و صدا ميزنم آي
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كن پنجره را
كه پرستو پر ميشويد در چشمه نور
كه قناري ميخواند
ميخواند آواز سرور
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
كه گلستان آمد ………
سبز برگان درختان همه دنيا را
نشمرديم هنوز
من صدا ميزنم
آي!
باز كن پنجره
باز آمده ام
من پس از رفتنها رفتنها
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو
اكنون به نياز آمده ام
داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
بي تو ميرفتم ميرفتم
تنها تنها
و صبوري مرا
كوه تحسين ميكرد
من اگر سوي تو برميگردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفائي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من خنديدي
من صدا ميزنم
آي
باز كن پنجره را
پنجره را ميبندي
با من اكنون چه نشستنها ، خاموشيهاست
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي ميخواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشوم
تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برميخيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد
چه كسي با دشمن بستيزد
چه كسي پنجه در پنچه هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را ميگويند
كوهها شعر مرا ميخوانند
كوه بايد شدو ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه اندوه ز چيست؟
در تو اين قصه پرهيز – كه چه ؟
در من اين شعله عصيان ،نياز
در تو دمسردي پائيز – كه چه؟
حرف را بايد زد!
درد را بايد گفت!
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از
متلاشي شدن دوستي است ،
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنائي با شور؟
و جدائي با درد؟
و نشستن در بهت فراموشي – يا غرق غرور!؟
سينه ام آينه اي است
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .
آشيان تهي دست مرا ،
مرغ دستان تو پر ميسازد
آه مگذار
دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد
به فراموشيها بسپارد.
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت،
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه ميگويم ، آه ..
با تو اكنون چه فراموشيها ،
با من اكنون چه نشستنها ، خاموشيهاست
تو مپندار
كه خاموشي من
هست برهان فراموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برميخيزند
اینجا ایران است. سرزمین تكرارهای مكرر!
امروز، روز من است!
امروز، روز دوستان بینام و نشان من است!
دوستان بینام و نشان من، انسانند. این انسانها، امروز 10 دقیقه فرصت خواستند تا بگویند انسان چیست. امروز، روز من است.
اینجا، فرهنگ واژگان حكومت است. امروز، اینجا عدالت را حك كردند، بر پیشانی دوستان ما!
امروز انسان را تصویر كردند، بر صورت نیمرخ و اشکالود دوستم!
امروز، برابری را معنا كردند.
چه میکنه این پرشین بلاگ!!!!
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟؟
http://www.abrobad.com/clip/view%20-_-%20clip/view%20-_-%20clip%20abrobad%20=id=69.htm?
اينم واسه جام جهانی که.......
SMS
خيلی دوست داشتنيه
نظرت چيه در موردش؟
هيچ چيز آنقدرها عجيب نيست که پيش نيايد
مثل اتفاق هفته پيش
چقدر تو سرم فکر هست.....
يک شب از دست کسی باده ای خواهم خورد که مرا تا آن سوی اسرار جهان
خواهد برد
با من از هست به بود از شعله به دود
با من از آوا تا خاموشی دورتر شايد تا عمق فراموشی
راه خواهد پيمود
يکروز
روی اين همه بغض بی دليل پارچــه ای به رنگ سکوت
می کشيم و در حوالی يک سال پر بوسه برای هميشه
فراموش ميشويم بگذار بعضيها خيال کنند
.ما مرده ایم.

